|
اینجا دلی تنگه...
خط خطي هاي وقت و بي وقت!
| ||
|
هیشکی نگفت یه دختره میون آتیش زمون قفل دلش شکسته شد با ترکشای بی نشون
هیشکی نبود حس بکنه هق هق بی قرارشو نشد کسی پاک بکنه اشکای موج سوارشو دختره با دفتر شعر با یک دل خیلی صبور چکامه هاش صورتی شد از دست بغضای شرور قافیه ها رو بیت به بیت نقاشی کرد رو کاغذا یه طرحی رو بوم دلش کشید با طعم آشنا کسی که خاکیه هواش اما دلش جنس خداس صداش توی غریبه ها به گوش من چه آشناس اون که توی شهر دلش بی معنی شد"ترک"و"غرور" واژه ای که میشناستش؛اون دلشه"سنگ صبور" دختره تو بی نفسی توی یه روز پر غبار تو روزی از اردیبهشت تو اوج گرمای بهار راه گلوش بسته شد و تنگ بلورش می چکید اون روز به جز صدای دوست اون دیگه تصنیف نشنید دفترشعرش نمیشد حرفشو معنا بکنه اون نفساش یواش یواش حالشو رسوا بکنه چشم قلم گریه میکرد به حال لرز راستکیم دفترشعر ناله میکرد از گریه ی یواشکیم هوا شاید بهونه بود، شاید دلم تنگ شده بود نمیدونم کدومشه! سیستم دل هنگ شده بود! انگار دلم تنگ شده بود واسه یه بچه بازی و تو بودی از راه رسیدی؛بغضو دادی فراری و اون دختره من بودم و اون آشنا تو بودی و تو بودی با اومدنت اشکو ازم ربودی و نذاشتی تا حس بکنم درد نفس کشیدنو دستم به دستت گره خورد ؛شدم پر از شنیدنو اون آشنا تو بودی باز ؛"سارا"ی مهربون من تسلیمه لجبازی من؛پیش تو همزبون من خم نیومد به ابروهات از دست دیوونگیام راه ندادی تمسخرو به حال ویرونگیام آخه چی من بهت بگم تو پاره های قافیه ؟ تلافی مهربونیت ؛چه جوری باشه کافیه؟ سرت سلامت رفیقم, خدا تو رو نگه داره تو آسمون دوستیمون زدی رو دست ستاره
خط خطی نوشت 1: سارای مهربون من... این شعر باز هم همه ی اون چیزی که می خواستم بگم ...نشد! اما انگشت کوچیکه اش شد..!! ولی خب ببخش...بین دوستای قدیمی که این حرفا نیست؟! حرفایی که توزدی؛ دستی که تو اون تاریکی شب گرفتی؛ گره های بزرگی رو از تار و پود وجودم باز کرد! شاید در کلمه نگنجه...تاثیر همزبونی...از پشت سیم های تلفن! خط خطی نوشت 2: هر آهنگی که گوش میدهم بغضم میگیرد! نمیدانم دلم به چند زبان زنده ی دنیا مسلط است که این چنین از نبودنت شاعر می شود! (شیدا)
خط خطی نوشت ۳: اصلا تو همون مشترک مورد نظری که هیچوقت در دسترس نیست! همیشه انگار درد از دیگرونه...گاهی از نبودنشون...گاهی هم از بودنشون!!!
خط خطی نوشت ۴: خاطرت جمع هر جاباشی توی غربت یه کسی هست خاطراتت زندگیشه ...اون غریبه خاطرت هست اون که تو هفت آسمونش یه ستاره هم نداره این منم که دلخوشیشه " گل من کسی رو داره" .......................... ـــــ من نمی گما ! علی لهراسبی میگه! خاطرت جمع تو دل من تو حسابت پاک پاکه "این خطای دل من بود" اون که افتاده به پاته...
خط خطی نوشت ۵: یه ۴ـ۵ روزی میشه عکست شده روز و شب والپیپر گوشی من... که هر وقت نیگاش میکنم یادم نره مواظب باشم که تو داری نیگام میکنی! نباید ناراحتت بکنم...حواست بهم هست...اما توی دلت....دورادور ! [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:55 ] [ شیدا ]
آدمی است دیگر!
یک روز حوصله ی هیچ چیز را ندارد...دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور!!
خط خطی نوشت: دیدی چی نوشتم؟ این الان وصف حال همین لحظه ی منه! صبح بدو بدو توی میدون ونک میرفتم سمت دانشگاه که سر راهم یه پیرمردی رو دیدم که صورتش به شدت سوخته بود و دستمال کاغذی و فال حافظ می فروخت.. اولش دلم ریش شد راهمو کشیدم که برم..ولی یهو وایسادم! برگشتم یه دونه دستمال ازش گرفتم نگاهم کرد و گفت ۲۰۰ تومن میشه خواهرم خدا خیرت بده...! اون لحظه اصلا فکرم کار نمیکرد...فقط محو صورت سوخته اش بودم و اینکه با چه اراده و اعتماد به نفسی بازم داره کار میکنه تا حتما پولی رو برای چیزی جور کنه..ولی من گیج همون جا وایسادم تا بقیه ی ۱۰۰۰ تومنی رو که بهش دادم رو ازش بگیرم...اونم بقیه شو داد! حالا اومدم سر کلاس یه چیزی عین پتک داره میاد تو سرم که چرا عین مجسمه ها وایسادی تا بقیه پولتو بهت بده!خب راهتو میکشیدی میرفتی مگه عجله نداشتی!؟ از دست خودم و کارم واقعا عصبانی ام! متاسفانه آدما گاهی خیلی کارهاشون عجیبه... همش دعا میکنم امیدوارم کارم براش ضرر نبوده باشه...امان از این سرزنش!
خط خطی نوشت ۲: زیبا ترین دیالوگ پدر ژپتو به پینو کیو: "چوبی بمون...دنیای آدما از سنگه!" [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 11:26 ] [ شیدا ]
دلم می خواد تموم گنجشک های شهر رو بغل کنم و براشون "گل گلدون من شکسته در باد" رو بخونم...
دلم می خواد یه دفتر بی خط بردارم و بداهه توش دل نوشته هامو بنویسم... مثل کاری که همین الان دارم میکنم! درسته توی فضای مجازیه...اما مهم دله. رفتم ماسوله.رفتم رشت. برای اولین بار! یه چشمه...یه کرشمه...یه ذره ای از بهشت خدا رو تو معماری سرسبز ماسوله دیدم.. مردمی رو دیدم که بدون اینکه بشناسیش ..براشون دست تکون میدی و اونام با لبخند برات دو دستی دست تکون میدن! حیاط های باصفایی رو تو سیستم پلکانی روستاهاش دیدم که پشت بوم همسایه های بالایی می شد. پیش خودم گفتم خدایا...ما چه جوری زندگی میکنیم و ناشکری میکنیم...اینا چه جوری زندگی می کنن و شکر گزارتن؟!
خط خطی نوشت: یک بار هم که شده ماسوله رو برین. از دستش ندین! خط خطی نوشت ۲:"هست " را اگر قدر ندانی می شود "بود"...و چه تلخ است "هست "کسی "بود" شود....تقدیم به شمعدونبی بزرگوارم که چهارمین عید رو بدون دست هاش تحویل کردم... [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:43 ] [ شیدا ]
به زودی در این مکان پست جدیدی دایر خواهد شد! میدونم تاخیر طولانی بود...سفری در پیش دارم! به زودی بر می گردم...
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 13:43 ] [ شیدا ]
به نام خداوند نون و قلم
من عاشق فصل بهارم ؛ اما توی تابستون به دنیا اومدم. پونزدهم شهریور سال هفتاد و یک, یکی دیگه به اعضای خانواده ی "فراز" اضافه شد و اینجوری شد که من شدم "شیدا فراز"...! از همون بچگی طرفدار پروپاقرص شعر و داستان و نویسندگی و خاطره نویسی بودم. خوب یادمه که اولین استارتشو هم زمانی که باسواد شدم یعنی درست توی هفت سالگی زدم! اون وقتا نامه های کوتاه می نوشتم به بابابزرگم! هنوزم دارمشون؛با یه ادبیات شیرین کودکانه و دستخط کم نظیر! اولین شعرمو کلاس سوم ابتدایی بودم که گفتم ,یه شعر فوق العاده خنده دار... کلاس پنجم توی مسابقه ی بهترین نویسنده ی کودکان و نوجوانان؛رتبه ی دوم تهران رو کسب کردم, برنده شدنم برام خیلی ارزشمند تر از جایزه ی نفیسی بود که گرفتم. توی دوران راهنمایی زنگهای انشا مست و از خود بیخود بودم...هر جلسه 20 می گرفتم! ..و اون جا بود که معلمم بهم گفت تو آخر ترشی نخوری یه چیزی میشی شیدا!!! به خاطر علاقه ای که به ادبیات داشتم توی دبیرستان اومدم رشته ی انسانی و شعر گفتن رو با جدیت دنبال کردم. برای تک تک دوستانم و معلم ها و خانواده ی خودم به مناسبت های مختلف شعر می گفتم. اون موقع خوشحالی و خنده های با افتخارشون بیشتر از هر چیزی برام ارزش داشت...و این ارزش بیشتر شده. یک بار دیگه سال 88 تونستم رتبه ی سوم رو توی مسابقات شعر و داستان نویسی آموزش و پرورش منطقه کسب کنم....خدا میدونه که چقدر انگیزه بود برام! و همین لطف خدا بود که شامل حالم شد و تونستم با یهترین رتبه سال 89 دانشجوی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه الزهرا بشم و قدم محکمی رو برای ادبیات دوست داشتنیم بردارم... همون اول عضو کانون ادبی دانشگاه شدم و شعرامو یکی بعد از دیگری تند و تند براشون ارسال میکردم. استاد های ادبیاتم منو همیشه به طرف آرزوهام هل میدادن و می گفتن: "برای رسیدن به آرزوهات باید سمج باشی !"" و حالا بعنوان عضو کوچیکی از دنیای وبلاگستان دارم رشد کردن خودمو میبینم هر چند که گاهی موانعی هست که من شکست رو پیش روم میبینم؛ اما این شکست ها یه چیزو بهم می فهمونه اونم اینکه" بردن ؛همه چیز نیست,اما تلاش برای بردن, چرا! همه چیزه." حرف اونایی که همیشه از بازار کار کساد ادبیات برام میگفتن و به خیال خودشون میخواستن این انگیزه رو کمرنگ کنن برام حکم تنگ نظری رو داشت!اصلا برام مهم نبود چون من بالاخره دنبال علاقه ا م اومدم نه حرف بقیه! این عقیده ی من خودستایی نیست...سمج بودن توی پیگیری آرزوهامه! و من روزی رو می بینم که توی جایگاه استاد دانشگاهی نشستم که داره واژه به واژه از شعر ها رو واسه دانشجوهاش شرح میده...با چاشنی ((عشق)) پشت دعای شمعدونی...!
خط خطی نوشت1: این دل نوشته ی ناچیز , همه چیز بود! خط خطی نوشت 2: انقد دلم میخواد این نیمچه شرح حال از زبون خودم بعد ها بره تو کتاب درسی ها!!!(آیکن اعتماد به نفس طلایی!) خط خطی نوشت3: دوستان! خانم ها! آقایان! من از هفته ی آخر اسفند تا بعد از سیزده به در شمالم! این آخرین پست سال نود من بود...بازم سعی میکنم یه خط در میون در خدمت دوستان باشم! ایشالا سال 91 پر بار بر میگردم... جانم! میرم یه سری به خزر و سی سنگان بزنم و برگردم... خط خطی نوشت4: نوبتی هم باشه دیگه نوبت عیده // این روزا هرجا که بری صحبت عیده... من از الان توی حال و هوای نوروزم...نوروز 91 شما پیشاپیش پیروز. به قول خواجه حافظ شیرازی خوش زبان ما: سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر روان ,
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام. [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 14:41 ] [ شیدا ]
امروز همون روزیه که شمعدونیم پر پر شد و خودشو سپرد به خدا...
و من هر سال بیشتر حسش میکنم ...انگار تو آغوش خدا به من چشمک میزنه!... و من عکسشو عاشقونه می بوسم
خط خطی نوشت: حرفی برای گفتن نیست!...دلم یه غم شیرینی داره این روزا... [ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 14:32 ] [ شیدا ]
آی پری، جونمو بگیر آی پری؛خونه مو بگیر
آی پری با کرشمه هات توآشونه مو بگیر
خلیجه و پری جونش بندریان پریشونش از جای پاش تو ماسه ها دریا میشه به قربونش
صدای تو جنس بهار ملودی به چشم یک شکار به گرد حرفات نرسید نغمه ی عود وچنگ وتار
سرمه ی چشم بادومت لحن کلام خانومت ببین چه کرده با دلم پاقدم خرامونت....
خط خطی نوشت1: توی این روزای بارونی ؛ شکست های شاعرانه ی من دارن زیاد تر میشن! بعد از آقای طالب زاده؛ یه دوست آهنگسازی با من تماس گرفت و یه شعر با سوژه ی ((پری)) به سبک بندری ازم خواست. این شعر 11 بیت داشت و واقعا روش وقت زیادی گذاشته بودم. البته یه بار دیگه به سبک جنوبی بخونیدش متوجه میشین چقدر ظریفه مثلا "دلم" رو "دلوم" باید تلفظ کنید! خلاصه 24 ساعت بعدش این آقا تماس گرفتند و گفتند شعر رد شد چون توی همون بیت اول فوری "قتل" اتفاق افتاده!!!! یعنی قیافه ی من این شکلی شد!!! خط خطی نوشت2: کلا امسال نمیشه من با تک تک سلول هام بارون و برف رو حس کنم! این ایرانسل شده سوهان روح و روان من! سه چهار بار به محض وارد کردن شارژ, موجودی من 0 شده!! و جالبه پیام میده حساب شما بسته شد! و از اون جالب تر اینکه خدمات اپراتور ایرانسل هم زیر بار رفع مشکل نمیرن و میگن کارت شارژتون قبلا شاید استفاده شده و این به ما مربوط نمیشه! یکی نیست بگه خب برادر من تو برای چی پشت اون میز نشستی و جواب تلفن میدی!پس چی به تو مربوطه ای بابا این که نشد!!
خط خطی نوشت3: ترم جدید ما به سرعت برق فشار قوی شروع شد در حالیکه حسرت به دل ما موند یه بارم که شده بچه های کلاس ما هماهنگ باشن و هفته ی اول رو نرن... و ما خیلی خرسند با لب و لوچه ی آویزون میریم دانشگاه تا با اونایی که میرن؛هماهنگ باشیم! بابا خستگی امتحانام هنوز از تنم بیرون نرفته.....
خط خطی نوشت۴: برمیگردم آرشیومو میخونم میبینم توی هیچ پستی انقدر غرغر نکرده بودم! خواهرم میگه جدیدا داری غرغرو میشی هاااااااااا؟!!!؟؟!! و من سکوت می کنم و به فکر میرم...راست میگه! [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 15:41 ] [ شیدا ]
این تپشای قلب من از چشم تو سر میگیرهچشاتو نبندی!این دل میشه پرپر ،میمیره
یه چشمک از چشم تو رو به چشم دریا نمیدم یه لحظه خنده هاتو من ،به همه دنیا نمیدم
یه بوسه از لبای تو کلی برام قیمتشه تو مال هرکسی بشی،چشات همه ثروتشه
خدا چی ساخته از چشات؛جواهری تو به خدا اگه تو افتخار بدی میخوام بشم برات فدا
قربونی نگات منم که از همه عاشق ترم با جرأتم بهت میگم:من از همه اونا سرم!
اسیره چشم خوشگلت تو سیم خاردار چشات تو قلب من تکی عزیز,آخ که چه میکنه صدات!
دلم هلاکته نفس,بدون که جونمو میدم واسه یه خواب راحتت ؛من آشیونمو میدم
مژه های بلندتو مدام ستایش میکنم برات همیشه با خدا دارم نیایش میکنم
شیشه ی عمر منه اون؛چشمای ناز و خوشگلت نذار بباره میمیرم!جام خالی میشه تو دلت... خط خطی نوشت1: این شعر رو برای آقای حمید طالب زاده ایمیل کردم که اگه مایل بودن روی شعر یه ملودی بسازن. ایشون دفعه ی اول استقبال کردن بطوری که من به آینده ی موفق نه چندان دور امیدوار شدم! اما توی ایمیل دومشون بدون دلیل موجهی فرمودند :کار بسیار زیبا و لطیفیه اما...عذر بنده رو پذیرا باشید!!! خط خطی نوشت2: عجب برفی اومد! آخرین امتحانمو دادم و با دوستان شیرجه زدیم تو دل برف و عکس هایی گرفتیم که هیچ بنی بشری تو سرمای _3 درجه ی برف اونجوری عکس نمیگیره! جاتون خالی! خط خطی نوشت 3: اگه شما نبودین این وب حالا حالا ها از پیله در نمیومد! نبودنم رو تحمل کردین و توی کامنت هاتون باهام بودین همیشه! همیشه ممنونتونم! خط خطی نوشت4: ز دردت استخوانم با خبر شد تنم هم صحبت زخم تبر شد تکاندی تا درخت دیده ام را سبد هایم پر از گیلاس تر شد!
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 16:23 ] [ شیدا ]
امروز....
سر میدون شیخ بهایی وایسادم و دارم بارش برف ها رو بو می کشم...! بعد از مدت ها گوشه ی آسمون سوراخ شد و بلور ریخت پایین..سرمو گرفتم بالا..ولی چشامو بستم! دلم واسه اون گربه ای که پف کرده بود سوخت!توی ذهنم مجسمش کردم....چقدر دردناک! بعدش که چشمامو باز میکنم یه گدایی رو می بینم که یه پیرزن ویلچری همراهشه...داشتم یخ میزدم! نه از سرما...از درد دلی که واسه دیدن این دوتا صحنه سوخت! به خیال خودم داشتم تو برفها خوش و خرم شاعری میکردم ولی....ولی خراب شد! گاهی وقتا کلی به خدا غر میزنم که چرا انقدر نازک نارنجیه دلم!من که صورتی بودم....! نگاه کردم به یه پیرمرد کفاشی که خودش پا نداشت ولی با یه کیف و حال خاص و عجیبی داشت کفشای مشتریاشو راست و ریس میکرد...دیگه دلم آتیش گرفت! عصاشو که دیدم یه پرده اشک اومد جلوی چشام!!! آخه آدم انقد حساس! من اگه تا شب تو برف میخواستم قدم بزنم دیگه تار و پودم از گریه می شد.... نشد که بشه...!
خط خطی نوشت۱: واقعا نمیدونستم چی باید بنویسم تا همه ی اون چیزی رو که تو دلم بود رو پیاده کنم تو مغز کیبورد! دیدن این چیزا حال آدمو میگیره...میخواستم تو شعر بیارمش اما..کلمه ها تحت تاثیر همین احساسی بود که گذشت و با یه هاله ی اشکی که اصلا نچکید تموم شد! اما هنوز نتونستم از فکرشون بیام بیرون.. شاید هیچی نباشه اما..."واسه من همه چیزه"!
پی نوشت ۲: یه جایی توی قلبت هست یه روزی خونه ی من بود به این زودی نگو دیره به این زودی نگو بدرود [ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 10:54 ] [ شیدا ]
هنوز ۲۴ ساعت از آپ قبلم نگذشته که همین الان از پشت پنجره ی سایت دانشگاه دارم ریزش خوشگل بارونو میبینم!
چه زود بارون اومد به استقبال تهران... صبح زود تو بارون داشتم برگای زرد رو له میکردم و میخندیدم...! دوست دارم بخندم اما... نگاه عابرای پیاده به یه عاشق نگاه یه "دیوانه"است!!! [ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 9:38 ] [ شیدا ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||